در حوالی میدان بساطش را پهن کرده است...
فریب میفروخت!!!!
مردم دورش جمع شده بودند و هیاهو میکردند،هول میدادند و بیشتر
میخواستند.توی بساطش همه چیز بود؛غرور،حرص،جنایت،بي عفتي...
هر کس چیزی می خرید و در ازای ان چیزی میداد
بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادند،بعضی ایمانشان را و بعضی
ها پاره ای از روحشان را و بعضی دیگرآزادیشان را...
شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم می داد،حالم را بهم میزد
انگار ذهنم رامیخواند.موذیانه خندید و گفت:من کاری با کسی ندارم
فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام...
